آقا ز غم فراق تو چاق شدیم
*وقتی صبح بیدار شدم. صیاد درون کوپه قطار نبود. چند لحظه منتظرش ماندم اما نیامد. دنبالش رفتم که ناگهان با صحنه ی عجیبی مواجه شدم. صیاد مشغول نرمش بود. با نگاهی پر از تعجب گفتم: چرا صبر نکردید که از قطار پیاده شیم و نرمشتان را انجام دهید. حرفی زد که بد جوری آتیشم زد. گفت: "منتظر ظهور همیشه باید آماده باشد و من سالهاست که هر روز صبح دقایقی را نرمش می کنم تا آماده باشم برای ظهور"

چند وقت پیش ها که خاطره علی بن مهزیار را شنیدم بدجوری از حال زار خودم بدم آمد: میگن علی بن مهزیار سال ها به نیت زیارت امام زمان با پای پیاده به حج می رفت اما توفیق نصیبش نمی شد. دیگه داشت از این اعتقادش بر می گشت که در عالم خواب به او می گویند علی بن مهزیار ناراحت نشو امسال حتماً آقا تو زیارت می کنی. خلاصه علی بن مهزیار اون سال سفر حجشو با حال و هوای خاص دیگه ای شروع کرد. وقتی تو صحرای عرفات به دنبال خیمه آقاش بود کسی با دست به پشتش می زنه و میگه خیمه آقات اونجاست. دیگه نمی دونم علی بن مهزیار چه طوری به سمت خیمه می دوید، دیگه نمی دونم علی بن مهزیار چطوری پرده ی خیمه رو بالا کشید، دیگه نمی دونم چطوری تو صورت آقا نگاه کرد...
اما وقتی رو به آقا کرد آقا با یه لحنی که انگار دلخور بودن فرمودند: "علی بن مهزیار دیر آمدی سراغ ما" علی بن مهزیار گفت: اگه نشونیتونو داشتم زودتر می آمدم. آقا فرمودند: "اگه بهتر بودی زودتر آدرس می دادیم"
شما را نمی دانم من که هنوز بهتر نشدم که حتی آقا منتظرم باشد. نه برای ظهورش کاری کرده ام نه اصلا آماده ظهورش شده ام. اصلا حالا که خوب فکر می کنم انگار امام زمان(عج) در پیچ و خم های زندگی ام از یادم رفته است. نمی دانم کی می خواهم بهتر شوم...
پا نوشت: آقا ز غم فراق تو چاق شدیم...
جنگ نرم. راسته. این یه واقعیته. یعنی جنگ هست. الان جنگه، البته این حرفو من امروز نمیزنم. من از بعد از جنگ همیشه اینو گفتم. از سال 67. بارها و بارها. علت اینست که صحنه رو میبینم من. خوب چه بکنم اگه کسی نمی بینه. چه کار کنه انسان...