بسم رب المهدی
بعضی وقتها از روایاتی که می بینم یا می شنوم یا می خونم خیلی ساده می گذرم...
بارها و بارها این روایت را شنیدم یا دیدم یا خوندم...
اما هیچ بار آنقدر به آن فکر نکرده بودم...
برای تعطیلات فطر همراه خانواده جنگل رفته بودیم. برای طبخ غذا و تهیه آب جوش و ...، آتش روشن کردیم...
ساعتها بود که از سوختن چوبها می گذشت...
ناگهان عزیزی که در کنار آتش نشسته بود توجهم را به چوبهای گداخته شده درون آتش جلب کرد که حتی خیره شدن به نور آن، از آن فاصله نسبتاً دور چشم را اذیت می کرد...
چیزی به این حقیر گفت که تا مغز استخوانم دردش ادامه پیدا کرد...
گفت مطمئناً این را از قول معصوم بارها شنیده ای که: "حفظ دین در آخر الزمان مانند نگه داشتن زغال گداخته در کف دست است..."
گفت: فکر می کنی چند لحظه می توان زغال گداخته را بر روی دست تحمل کرد...

پی نوشت: پس از پایان گرفتن طوفان و هلاکت تمام مشرکان و بت پرستان، روزى شیطان خدمت حضرت نوح(ع) رسید و عرض کرد: تو به من خدمت کرده اى، من نیز مى خواهم به پاس آن کار، به تو خدمتى کنم!
حضرت نوح(ع) با تعجّب پرسید: چه خدمتى؟ گفت: این جمعیّتى که نفرین کردى و نابود شدند و همچنین نسل آنها را، شب و روز مى بایست وسوسه مى کردم و زحمت مى کشیدم تا هدایت نشوند. اکنون که هلاک شدند تا مدّتى آسوده ام!
حضرت نوح(ع) (گویا اطمینان نداشت غذاى معنوى که شیطان مى خواهد به او بدهد غذاى مناسبى باشد و لذا آماده شنیدن سخنان او نبود. لذا، خطاب آمد نصایحش را بشنو!
فرمود: چه خدمتى مى خواهى به من بکنى؟ شیطان گفت: در سه جا به یاد من باش که در آن سه حالت خیلى به بندگان خدا نزدیکم:
«به هنگام خشم و غضب به یاد من باش (که بسیار به تو نزدیکم)».
«به هنگام قضاوت بین دو نفر (نیز) به یاد من باش»
«و به هنگامى که با زن تنهایى خلوت کرده اى و هیچ کس غیر از شما دو نفر در آن جا نیست (نیز) به یاد من باش».