دوستی که فرمانده ام شد...
بسم رب المهدی

سه چهار سال بیشتر از دیدار اولمان نمی گذرد...
در عرض همین مدت کوتاه آنچنان در دلم جا باز کرد که حتی آنهایی که سالهای سال است که با هم رفاقت داریم در دلم به این اندازه جایگاه ندارند...
راستش را بخواهید خیلی وقت ها دستم را گرفته، خیلی بهم کمک کرده. آدم باید خیلی بزرگ باشد که بعد از مدت کوتاهی آشنایی، انقدر به کسی لطف کند و دستش را بگیرد...
وقتی که از همه ی عالم خسته می شوم، تنها کسی که همیشه در کنار خودم حسش کردم، او بود. تنها کسی که صبورانه به حرفهای دلم گوش داد و هیچ بار به خاطر درد و دل هایم از خود نراندم یا سعی نکرد حقیرانه نصیحتم کند، او بود. نشد یک بار برگردد بگوید، آقا من دیگر از دست تو و حرفهایت خسته شدم. نشد یکبار برگردد بگوید، عجب اشتباهی کردیم با تو آشنا شدیم. انگار دیگر برای او من واژه ی بی معنایی شده و منیتی وجود ندارد، هر چه در وجودش هست "تو" هست...
آغاز اکثر دوستی ها به خاطر نیازیست که در خود احساس می کنی و دوستت را از آن نیاز، بی نیاز می بینی...
اما او هیچ نیازی ندا شت که من سر و پا نیاز از وجودش بی نیاز باشم، ولی از زمانی که با من دست رفاقت داد، حاضر نیست از این رفاقت دست بکشد...
جالب این است بعد آشناییمان فهمیدم که کلی برای خود رفیق دارد که همشان از من یک سر و گردن بهتر و بالاترند و تومنی سه زار فرقمان است...
همه ی این هاست که مرا دیوانه ی رفاقت با او کرده است. مگر می شود کسی از شما خیلی خیلی بهتر و بزرگوارتر که کلی هم لطف و محبت و دستگیری در حق شما کرده است و شما جز زحمت برایش نباشی، ولی او باشد که هیچ گاه نگذارد این رفاقت بر هم بخورد...
اصلا انگار هیچ کارش "با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید..."
آخر یکی جواب سوال مرا بدهد...؟؟؟!!!
من که سر در نمی آورم از راز کارش...
آخر او با این همه رفیق بهتر و سرتر از من چه نیازی به رفاقت با این حقیر دارد...؟؟؟!!!
راستش را بخواهید وقتی این همه از خود گذشتگی را برای حفظ ماندن این رفاقت می بینم از خودم خجالت می کشم.
همه ی این ها را گفتم تا بگویم سید شرمنده ام...
بابت همه بد قولی ها شرمنده ام...
بابت همه عهد شکستن ها شرمنده ام...
بابت همه کارهایی که در رفاقتمان جایی نداشت ولی من مرتکب شده ام شرمنده ام...
بابت همه کارهای اشتباهی که انجام داده ام و گفتند نگاه کنید مرید سید است، باعث شدم شما خجالت بکشید و برای من هزینه بدهید شرمنده ام...
از اینکه من پای رفاقتمان نایستادم و شما حفظش کردید تا بهم نخورد شرمنده ام...
سید جان حلالم کن...
راستش را بخواهی الآن چند وقتیست که از دوستانتان که خیلی بهتر از این حقیرند آموختم که فرمانده صدایتان کنم...
الاحق و الانصاف شایسته فرماندهی هستید...
هر چه با خودم فکر می کنم می بینم تمام خصوصیات یک فرمانده به بهترین شکلش در شما هست...
مگر نه اینکه یک فرمانده تمام توانش را می گذارد تا تمام نیروها به سلامت از معبر عبور کنند...
در این مدت آشناییمان معبرهای زیادی در زندگیم بود، هر باری که از شما کمک خواستم، راه را نشانم دادید و دستم را گرفتید تا به سلامت از معبر عبور کنم. آن زمان هایی هم که در تله ی بعضی از معبرها گرفتار شده ام، خود خواهییم سبب شد چون از شما کمک نخواسته بودم...
در این مدت برای رسیدن به هدفم که همان هدف مقدس خود شماست خیلی به من کمک کردید و راه نشانم دادید تا از یک یک معبرها بسلامت عبور کنم. این چند وقت که از آشناییمان می گذرد خیلی چیزها از شما آموختم که برای پیدا کردن راه درست تر برای رسیدن به هدفم، بکارم آمد...
از شما آموختم...
هیچوقت نباید در زندگی دروغ گفت، حتی اگر عزیزانت از تو بخواهند...
نباید هیچوقت از ظالم ترسید و باید همیشه از حق دفاع کرد، حتی در زمانی که در اقلیت باشی...
قرآن موثرترین راه برای افزایش حافظه است...
نباید هیچوقت از قرآن و نهج البلاغه فاصله گرفت...
وقتی صدای اذان را می شنوی، انگار مسابقه آغاز شده و باید هر چه سریعتر خود را به مسجد برسانی...
پول و سرمایه همه امانت خداست و باید در راهش انفاق کرد...
باید خیلی مراقب رفتار و کلام خود بود...
حتی اگر دانشجوی پزشکی باشی و وضع مالیت هم خوب باشد، دلیل نمی شود از انجام وظیفه اصلیت سر باز زنی...
علم بدون ایمان هیچ فایده ای ندارد...
باید آنقدر دعاها و توسلاتمان زیاد باشد تا حاجاتمان برآورده شود...
باید همیشه منظم باشیم...
اسم و رسم دنیا هیچ ارزشی ندارد، اگر هدف عمل به وظیفه است در هر جایگاهی می شود...
و خیلی چیزهای دیگر از شما آموختم...
راستی همه ی این حرفها بهانه بود تا تولدتان را تبریک بگویم فرمانده...
"شمایی که بستر نرم و غذای گرم و لذت زود گذر دنیای فانی را انتخاب نموده اید در قبال آخرت که دار باقی است، شما مرده اید، مرده ای متحرک که این جسمتان هست که حرکت می کند و غذا می خورد و می خوابد. شما مرده اید. برای همین است که گوش دلتان حق را نمی شنود و چشم دلتان، نور الهی جلوگر شده در انقلاب اسلامی ایران و در ملت مسلم ایران را نمی بیند و قلبهایتان بر اثر گناه ترک جهاد و عدم یاری مظلوم در مقابل ظالم، کدر شده، سیاه شده."
قسمتی از وصیت نامه فرمانده
تولدت آن روزیست که دیگر نخواستی مرده متحرک باشی و برای ابد زنده بمانی و فرماندهی من و امثال من را بپذیرید تا از معبرهای سخت زندگی عبورمان دهید تا شاید ما هم لیاقت پیدا کنیم و متولد شویم...
تولدت مبارک...
"همواره در نظر داشته باشید که من زنده ام و حاضرم و در تمام صحنه های نبرد رهایی بخش شیعه تا انتهای تاریخ حاضرم و ناظر بر حرکتتان."
قسمتی از وصیت نامه فرمانده
پی نوشت: منه گنه کار هم برای خود بهشتی دارم، بهشت من خانه فرمانده است.
"مازندران، امیرکلا، گلزار شهدای محله دیوکلا"
جنگ نرم. راسته. این یه واقعیته. یعنی جنگ هست. الان جنگه، البته این حرفو من امروز نمیزنم. من از بعد از جنگ همیشه اینو گفتم. از سال 67. بارها و بارها. علت اینست که صحنه رو میبینم من. خوب چه بکنم اگه کسی نمی بینه. چه کار کنه انسان...