اسمش صفی الله بود. تو رزمایشی که برگزار کردیم دستش ترکش می خوره و استخوان دستش می شکنه و به همین خاطر فرستادمش عقب تا دستشو گچ بگیره و درمان شه.
اما چون از بچه های قدیمی بود می دونست که عملیات نزدیکه به همین خاطر با همون دست گچ گرفته برگشت...
وقتی اومد هفت تپه و با این حال دیدمش بهش گفتم صفی الله چرا با این حالت اومدی..؟!
گفت: نتونستم عقب بمونم..
چند روز بعد قرار شد ما برای عملیات والفجر 10 به کردستان اعزام شیم و به همین خاطر طبق روال همیشگی پیرمردها و بچه هایی که توان شرکت در عملیات را نداشتند برای حفاظت قرارگاه می گذاشتیم و خودمون به سمت منطقه عملیاتی حرکت می کردیم. خوب با توجه به شرایطی که صفی الله داشت باید داخل قرارگاه می موند و امکان شرکت در این عملیات براش وجود نداشت. وقتی به صفی الله گفتم که نمی تونه تو این عملیات شرکت کنه، بغض گلوشو گرفت و به من گفت آخه چرا؟ گفتم تو با این دستت که نمی تونی اسلحه دستت بگیری که بهم گفت اسلحه نمی خوام، نارنجک می گیرم دستم .گفتم نه نمی شه بیای...
هی اصرار های صفی الله هی نه نه های من.
آخر دیدم هرچی بهش می گم قبول نمی کنه، بهش گفتم برو پیش فرمانده گردان (حاجی کارگر) هر چی دستور داد انجام بده. اونم با قیافه ی ناراحت و بغض آلودش به سمت چادر فرماندهی حرکت کرد.
وقتی جریانو برای حاجی تعریف کرد و چون به حاجی گفته بود که دستش خوب شده، حاجی هم بهش گفت که میری بهداری لشکر اگر دکتر تشخیص داد دستت خوب شده، گچشو بگیره و تو هم برو که با بچه ها اعزام شی...
چون کار صفی الله طول می کشید نمی تونست با گردان ما اعزام بشه به همین خاطر بهش گفتم اگه دکتر گچتو باز کرد با گردان بعدی بیا .یکی دو روز تو کردستان چادر زده بودیم که یک روز دیدم صفی الله داره از اون دور می یاد. انگار گچ دستشو گرفته بود. وقتی نزدیک شد سلام کرد. گفتم چه خبر. گفت گچمو باز کردم. گفتم دستت خوبه. گفت آره. گفتم خوب اون چادرته و برو تسلیحاتتو تحویل بگیر.
از این ماجرا چند روز گذشت که وقت عملیات شده بود و قرار شد یک شب ما یه مسیر تقریبا 12 کیلومتری رو پیاده بریم تا به خط دشمن بزنیم و به همین خاطر مجبور بودیم که کل مسیر بدویم به خاطر اینکه باید قبل از سپیده دم و تو تاریکی به خط دشمن می رسیدیم. تنها زمان هایی که منور میزدن رو زمین خیز می رفتیم، همون چند دقیقه استراحت می کردیم...
قبل از اینکه حرکت کنیم به بچه ها گفتم همه تو یه ستون حرکت کنید و زمانی که منور زدن، خیز برین و چشماتونو ببندین تا چشماتون به تاریکی عادت داشته باشه .همین جور میدویدیم که یک دفعه منور زدن و ما همه خیز رفتیم و تو همان زمانی که چشمام بسته بود احساس کردم یکی از ستون خارج شد و اومد کنارم. با چشمان بسته ازش پرسیدم کی هستی گفت منم صفی الله.
گفتم این جا چیکار می کنی؟
که اونجا برام تعریف کرد که من اصلا دکتر نرفتم و با انبردستی که تو چادر بود گچ دستمو باز کردم و دستم خوب نشده و این مسیر که بچه ها می دوند این لوله تفنگشون به دستم می خوره و خیلی درد میاد اما من از دردش ناراحت نیستم، از این ناراحتم شاید یه وقت دردم اومد من ناخودگاه داد بزنم و دشمن متوجه ما شه و بچه ها تو زحمت بیفتن...
صفی الله حسن پور در همون عملیات(والفجر 10) از اولین نفراتی بود که در حال شکستن خط دشمن شهید شد...
راوی گفت اینها رو گفتم تا فقط همین یه جمله رو بگم:
راوی گفت در قسمتی از وصیت نامه این شهید 17 ساله آمده:
پدر و مادر من نور چشمان من هستن اما امام قلب من هست، بدون چشم می توان زندگی کرد اما بدون قلب هرگز.

پی نوشت1: ما  در فتنه 88 مثل صفی الله نبودیم. امام قلب ما نیست. ما گذاشتیم امامان فریاد این عمار سر دهد. ما گذاشتیم در روز قدس به اسلام و انقلاب جسارت شود. ما گذاشتیم در 16 آذر به امامان جسارت شود. ما گذاشتیم در روز عاشورا سر امام حسین (ع) به بالای نیزه ها برود و آنگاه دشمن سوت و کف بزند و هلهله کند. تازه فهمیدیم که فتنه است. هنوز خیلی کار دارد به صفی الله برسیم.

پی نوشت 2: 9 دی؛ با افق آخرالزمانی نماد کم بصیرتی!