لطفا درر مورد امام روح الله سخنرانی نکنید
هر چه با خود کلنجار رفتم تا درباره امام روح الله چیزی بنویسم خود را لایق و شایسته این کار ندیدم...
"گلوله های توپ و تانک و شیمیایی مثل باران بر روی مجنون می بارید، دیگر توان ماندن در مجنون نبود، تقریبا همه شهید شدند.تعدادی بیشتر باقی نمانده بودیم، هر چه به همت گفتیم امکان ماندن نیست باید برگردیم، اما همت گفت: «باید بمانیم و تا آخرین قطره خونمان برای حفظ مجنون تلاش کنیم چون امام فرمودند مجنون باید بماند»"
"شهید ردانی پور رفته بود پیش امام که «باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالاخره درس مقدمه یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند «محکم بمانید توی جنگ.» دیگر کسی جلودارش نبود."
"شهید زین الدین یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست و خیره می شد به یک نقطه می گفت «آدم وقتی امام رو می بینه، تازه می فهمه اسلام یعنی چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شیرینه.» می گفت «دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود.»"
"برای عملیات آزادسازی مهران آماده می شدیم که یک روز سردار بزرگوار حاج بصیر را دیدم. به من گفت: خیلی خوبه که تو این عملیات شهید شم. بهش گفتم آخه حاجی چه فرقی می کنه این عملیات با عملیات های دیگه. گفت: آخه خوده حضرت روح الله فرمود مهران باید آزاد بشه."
"توی میدان صبحگاه پادگان؛ آیت ا... موسوی اردبیلی گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خیلی علاقه دارم، چرا که پاسدارها سربازان امام زمان (عج) هستند. کنار محمود کاوه ایستاده بودم و سخنرانی را گوش می دادم. وقتی آیت ا... اردبیلی این حرف را گفتند، یک دفعه دیدم محمود کاوه رنگش عوض شد؛ بی حال و ناراحت یک جا نشست مثل کسی که درد شدیدی داشته باشد. زیر لب می گفت: "لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همین اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع این جوری ندیده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت کلاس می رفت، اول از همه کلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع می کرد. می گفت: اگر شما کاری کنید که خلاف اسلام باشد، دیگه پاسدار نیستید، ما باید اون چیزی باشیم که امام می خواد."
"مادر شهید مجید رمضانی تعریف می کرد: زمان جنگ بود که متوجه تغییری بزرگ در وی شدم. از آنجا که هیچ حرفی را از من پنهان نمی کرد، جویای ماجرا شدم و او نیز ابتدا امتناع ورزید و از گفتن جریان سر باز زد، تا اینکه گفت: من نمی دانم در حالی که برادران کوچکتر از من در حال جنگ با دشمنان هستند چرا اینجا بمانم. در خانه ما دو مرد است و یکی از آنها باید به جبهه برود از آنجا که پدر سرپرست خانواده است و باید در خانه بماند، تصمیم گرفته ام که به جبهه بروم. چون طبق گفته امام عزیزمان که فرمودند: هر کس که می تواند اسلحه به دست بگیرد، به جبهه بیاید با دشمنان بجنگد، من احساس می کنم یکی از آن افرادی که مورد خطاب امام است من هستم و این را وظیفه خود می دانم که به جبهه بروم."
تازه می فهم چرا نمی توانم در مورد این بزرگ مرد عصر حاضر امام روح الله چیزی بنویسم...
چون باید مثل شهید ردانی پور، همت، بصیر، زین الدین، کاوه و رمضانی بود تا بخواهی از امام روح الله سخن بگویی...
نمی دانم چگونه بعضی افراد انقدر راحت می توانند در مورد شخصیت، فرمایشات، دستورات امام روح الله حرف بزنند، مطلب بنویسند، سخنرانی کنند...
آخر اگر کشور این همه بصیر، زین الدین، کاوه، ردانی پور، همت و ... دارد چرا آقاجان سید علی تنهاست و "این عمار" می گوید...
چر انقدر اختلاس مالی در کشور اتفاق می افتد...
چرا فتنه 88 باید 8 ماه طول بکشد...
چرا باید فرمایشات آقا جان سید علی روی زمین بماند و عمل نشود...
چرا حقوق مادام العمر باید در مجلس به تصویب برسد...
و هزار و یک چرای بی جواب دیگر...
لطفا تا همت نشدید، زین الدین نشدید، بصیر نشدید و کاوه نشدید انقدر در مورد حضرت امام روح الله سخنرانی نکنید...
پانوشت: تمام امیدش به ما دبستانی هایی بود که حالا بزرگ شدیم، وقت تنگ و راه بسیار سخت. باید همت، بصیر، زین الدین و کاوه شویم تا خدای نکرده امیدش را نا امید نکرده باشیم...
رحلت امام روح الله تسلیت باد
التماس دعا
جنگ نرم. راسته. این یه واقعیته. یعنی جنگ هست. الان جنگه، البته این حرفو من امروز نمیزنم. من از بعد از جنگ همیشه اینو گفتم. از سال 67. بارها و بارها. علت اینست که صحنه رو میبینم من. خوب چه بکنم اگه کسی نمی بینه. چه کار کنه انسان...