رونق از افسانه ها می افتد

از همان سال هاي اولي كه وارد مدرسه شدم و توانستم بخوانم و بنويسم با اسطوره هايي همچون رستم و سهراب آشنا شدم و هميشه به خود مي باليدم كه در دياري زندگي مي كنيم كه در سال هاي خيلي قبل تر از قبل، اين اسطوره ها زندگي مي كردند. اما كمي كه بزرگتر شدم هيچ وقت نمي توانستم با اين اسطوره ها ارتباط برقرار كنم چون فقط يك افسانه بودند. نمي دانم چرا هميشه در زندگي ام به دنبال اسطوره اي مي گشتم كه واقعي باشند و با تمام وجود بتوانم حسش كنم.تا اين كه ...
تا اين كه به آرزوي ديرينه ام بعد از 19 سال رسيدم و خداوند مهربان تر از مهربان يكي از اسطوره هاي واقعي را در مسير زندگي ام قرار داد.
سال 1339 بود كه در شهرستان قائم شهر پسري پا به اين كره خاكي نهاد و براي او مقدر شده بود تا در آينده نه چندان دور زمينه ساز تحول و رقم زدن اتفاقات جديدي در زندگي بسياري از انسان هاي اين مرز و بوم باشد. از همان كودكي متفاوت بودنش را به خيلي ها ثابت كرده بود.
به هر بهانه اي مي رفت سراغشان، حتي براي خيار چيني هم رفته بود كمك. همين طور كه كار مي كرد سوال مي پرسيد. ظهر شده بود. به او مي گفتند برو ناهارت دير مي شود. لجوجانه مي گفت نه، باز هم بگوييد. مي خواهم بيشتر اسلام را بشناسم.
خيلي برايم تعجب آور بود چرا يك كودك بايد اين طور باشد و كم كم برايم باورش سخت مي شد، جرا که تا به حال چنين انساني را در نزديكي ام حس نكرده بودم. در دوران تحصيل هم در درس و هم در ورزش ممتاز بود. حتي در درس به هم كلاسي هايش هم كمك مي كرد. در سال 1358 با معدل 17/84 ديپلمش را در رشته ی ریاضی فیزیک در دبیرستان طالقانی شهرستان بابل اخذ می نماید و در كنكور همان سال در رشته پرستاري دانشگاه جندي شاپور اهواز قبول مي شود که نمي رود. حالا ديگر براي خودش جوان رعنايي شده بود و با وضع مالي خوبي كه خانواده اش داشت بايد براي خود، مثل تمام جوان هاي امروزي جواني مي كرد اما جواني اش مصادف شده بود با جنگ. با اينكه مي توانست در پيش خانواده اش بماند و از دوران جوانيش لذت ببرد اما لذت را در چيز ديگري ديد.
از همان ابتداي جنگ خيلي تلاش كرد كه اعزامش كنند. چون بعضي ها در موردش ترديد داشتند، اجازه نمي دادند اعزام شود اما به هر زحمتي بود خودش را به جبهه رساند و وقتي خيلي ها شخصيتش را ديدند مريدش شدند.
باورش خيلي سخت است كه كسي با آن شرايط خانوادگي دوران جواني خود را در ميان خاك و خون صرف كنند و جالب اين است لذت را در اين ببيند.باورش خيلي سخت است...
در همان سال هايي كه در جنگ بود درس هم مي خواند و در سال 1364 موفق مي شود در دانشگاه باهنر در رشته پزشكي قبول شود و از آنجا به بابل انتقالي بگيرد. داشتم با خودم فكر مي كردم خوب ديگر به جنگ نمي رود و به دانشگاه مي رود آخر هيچ وقت به كلاس دانشجوي پزشكي نمي خورد كه ميان آن همه خاك باشد.
اما...
روز ثبت نام كه به دانشگاه رفت با لباس بسيجي رفت. هر چقدر گفتم پسر جان كمي به خودت برس تو حالا دانشجو هستي و فردا پس فردا دكتر مي شوي، اما اصلا برايشان مهم نبود چون مي گفت شخصيت انسان ها به اين چيزها نيست.
يك ترم بيشتر در دانشگاه نماند دوباره به ميدان جنگ بازگشت. برايم سوال بود كه چه چيزي را در آنجا مي بيند كه اين همه رفاه و لذت و خيلي چيزهاي ديگر را كنار مي گذارد و به آنجا كه خاك بود و خاك مي رود. شايد آنهايي كه مي گفتند اين بچه دانشجوي پول دار وسط خاك و خون آمده چه كار، مانند من برايشان قابل باور نبود و هنوز خوب نمي شناختنش. اگر در شهر مي ماند و درسش را ادامه مي داد مطمئناً به مسئوليت هاي بزرگي دست مي يافت چون به همه لياقت خود را اثبات كرده بود اما به ميدان خاك و خون رفت و به جانشيني گردان يا رسول الله قناعت كرد. شايد آن زمان هم مي خواست متفاوت بودن خود را اثبات كند. تقريباً در همه عمليات هايي كه شركت كرده بود به نحوي مجروح شده بود حتي حاج بصير فرمانده گردان يا رسول الله به او غبطه مي خورد و به او مي گفت خوش به حالت كه از هر عملياتي يك يادگاري براي خودت داري.
با اين كه بدنش پر از جراحت بود باز به پايگاه بهشتي اهواز خودش را رساند. هر چقدر حديث و روايت درباره وجوب حفظ جان برايش خواندم اثر نكرد. مي گفت نمي خواهم تخت بيمارستان را اشغال كنم. اصرار كرد لا اقل برو در خانه استراحت كن. گفت زبان و چشمم كه سالم است اينجا كار دفتري مي كنم جاي من يك آدم سالم برود خط مقدم. خالصانه حرف مي زد. اشكم را در آورد.
سال 1365 بود كه در كارخانه نمك فاو برادرش سيد محمد شهيد شد. خيلي ها اصرار كردند در شهر بماند. مي گفتند خانواده شما دينشان را ادا كرده اما مي گفت محمد تكليف خودش را انجام داده نه تكليف مرا! برايم هميشه سوال بود كه به چه چيزي فكر مي كرد مگر در چه مكتبي تحصيل مي كرد كه اينگونه احساس تكليف مي كرد.
به او مي گفتم الان مجروحيد و دوستان و خانواده تان نگران سلامتيتان هستند. بمانيد و همين جا به درستان ادامه دهيد. گفت فكر مي كنيد من در دانشگاه علوم پزشكي قبول شدم؟ نه! من در دانشگاه امام حسين(ع) قبول شدم.
درگير آماده سازي مراسم سالگرد برادرش سيد محمد بود كه مارش عمليات کربلای 10 را شنيد و همه ي كارها را نيمه كاره گذاشت و به سمت جبهه حركت كرد. نمي دانم چه كار مهمتري داشت كه كار به اين مهمي را كه به گردنش بود نيمه كاره مي گذارد و مي رود تا به آن كار مهمترش برسد.
روز سالگرد مراسم سید محمد کسی را برای سخنرانی دعوت نکردند، به جای سخنرانی وصیت نامه ضبط شده شهید سید علی اکبر شجاعیان را پخش کردند:
شش سال است که منتظر بودم. شش سال است که منتظر این عشقم. منتظر این وصالم، وصالی که دلم را به آتش کشید. آیا می شود از قفس تنگ و کوچک تن رهید؟ ...خدای من! شیرینی وصلت چگونه است؟ می دانم که تکه تکه شدن و سوختن در راه معبود درد و رنج ندارد، نه! لذت دارد، لذت. ...من سالهاست که عاشق مرگ شده ام. من سالهاست که عاشق کشته شدن در این راه شده ام. درست است که با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید.
آری، شهید سید علی اکبر شجاعیان درست گفته که با عقل حسابگر مادی جور در نمی آید. باورش برایم سخت است روزی در این کره ی خاکی در همین نزدیکی خودم کسی مانند من زندگی می کرد، غذا می خورد، می خندید، می گریست، درس می خواند، از لحاظ کارهای ظاهری با من تفاوتی نداشته باشد اما از لحاظ تفکر زمین تا آسمان تفاوت بینمان باشد تا آن که خاطره زیر روزنه ای به رویم گشود:
خیره شده بود به هلی کوپتر. انگار اولین بار است که می بیند. گفت: این آهن پاره ساخته دست انسان است، پرواز می کند. انسان اگر خودش بخواهد تا کجا می رود؟
شاید مثل من که اوایل برایم قابل باور نبود که می تواند همچنین انسانی در نزدیکیمان باشد، برایتان قابل باور نباشد اما کار سختی نیست تا بدانی که مانند سهراب و رستم و هزاران اسطوره دیگر، شهید سید علی اکبر شجاعیان فقط یک افسانه نیست.
فقط کافیست به این آدرس سری بزنی:
مازندران-امیرکلا- دیوکلا- خیابان شهید ناصری- میدان شهدا- گلزار شهدای دیوکلا
جنگ نرم. راسته. این یه واقعیته. یعنی جنگ هست. الان جنگه، البته این حرفو من امروز نمیزنم. من از بعد از جنگ همیشه اینو گفتم. از سال 67. بارها و بارها. علت اینست که صحنه رو میبینم من. خوب چه بکنم اگه کسی نمی بینه. چه کار کنه انسان...